تاج زاده:اسلام اصولگراها اسلام قدرت زده است/روانبخش:اصلاح طلبان در دوره احمدی نژاد بیشتر از دوره خاتمی نشریه دارند
دوازدهم آبان ماه، مناظره میان مطفی تاج زاده معاون سیاسی وزارت کشور دولت اصلاحات و قاسم روانبخش دبیر سیاسی ارگان موسسه مصباح یزدی در کاشان برگزار شد، تاج زاده در بخشی از این مناظره گفت:«امروز مناظره برای ما راحت تر است چرا که در دوره اصلاحات ما را با فلان کشور پیشرفته مقایسه می کردند که در آن جا حقوق بشر كاملاً رعایت می شود ولی در این جا چرا این مشکلات به وجود آمده است . این دوره سه ساله این امکان را فراهم کرد که بفهميم در چه جامعه ای زندگی می کنیم و مقیاس ما باید چگونه باشد . البته از نظر اداره کشور من بحث نمی کنم چرا که خود اصول گرا ها می گویند کشتی این دولت بدن قطب نما رها شده است . شما مي دانید در دریای آرام وقتی یک کشتی قطب نما ندارد چه سر نوشتی دارد ؟ حال در درياي طوفاني خاور ميانه كشتي بدون قطب نما به كجا مي رسد، خدا مي داند.» ادامه
الفبايي که با واو آغاز مي شود
پانزدهمين نمايشگاه مطبوعات و خبرگزاري ها دوم آذر با تمام فراز و نشيب هايش به پايان مي رسد اما امسال نيز مانند سال گذشته روسياهي آن براي وزارت ارشاد دولت عدالت محور ماند، وارد نمايشگاه که مي شويم فقط روزنامه فخيمه "وطن امروز" را مي بينيم و به قول يکي از بازديد کنندگان؛ نمايشگاه امسال را دولت فقط به خاطر نمايش دادن اين روزنامه منتسب به خودش برگذار کرد. يکي ازغرفه داران معتقد بود دولت نهم حروف الفباي اش با حرف "و" شروع مي شود به همين علت رفتار وزير ارشاد کيهان نشين ناعادلانه ادامه
خاتمی؛ او باماست؟
شگفتی سازی مردم آمریکا در انتخاب "باراک اوباما"، انگار که برای تخیل ما ایرانیان، بیش از اندازه حیرت آور بوده است. شاید از روزهای آغاز مبارزات انتخاباتی آمریکا همواره، بسیاری از روشنفکران ما، در جستجوی اوبامای ایرانی، بوده اند.روزهایی که هنوز معلوم نبود حتی وی بتواند رقیب درون حزبی اش، خانم هیلاری کلینتون را حذف کند، چه نقشی درو ن ما می زد هر سخن و حرکت او. هر قدم که این سیه پوست آمریکایی به پیروزی نزدیکتر می شد، نه تنها در ایران که شاید در هرگوشه گیتی، به خصوص واماندگان همیشه تاریخ و بازماندگان چرخ زمان، حسرت می خوردند و آهی از درون که اوبامای ما کیست؟ ادامه
اوباما و خاتمي
با اعلام نتايج انتخابات رياست جمهوري آمريكا و پيروزي قاطع و شگفتي‌ساز باراك اوباما، پرونده مبارزات طولاني انتخاباتي در اين كشور بسته شد. اين در حالي است كه در ايران رقابت براي پيروزي در انتخابات رياست‌جمهوري سال آينده، تازگي آغاز شده است و هنوز روشن نيست كه چه كساني در فهرست نهايي كانديداهاي انتخابات سال آينده حضور خواهند داشت. ادامه
چه كسي دكتر را فروخت؟
محمدرضا رحيمي معاون احمدي نژاد در امور مجلس اين روزها كمتر آفتابي مي شود،حتي خبري از تلاش وي براي جلب موافقت نمايندگان در روز راي اعتماد سومين وزير كشور منتشر نمي شود.غيبت معاون پارلماني رييس جمهور مشكوك به نظر نمي رسد؟ماجرا از روزي آغاز شد كه محمود احمدي نژاد با روشن شدن نتايج انتخابات مجلس هشتم،ناخرسندي خود را از عملكرد مصطفي پور محمدي در وزارت كشور ابراز كرد. ادامه
برای پدر
سی روز را ناباورانه در فراق پدر عزیزم گذراندیم و لحظات تلخ جدایی را با یاد خاطرات پر بارش سپری نمودیم..آنچه تحمل زندگی را بدون او میسر می سازد اطمینان از آرامش او در جوار حق و تداوم راه اوست.نوشتن درباره زندگی مردان بزرگی چون سعید سعدایی نه به این مناسبت که ایشان پدرم هستند بلکه به خاطر انسان وار زیستنشان کار آسانی نیست هر چند در این 30 روز نوشته ها و گفته ها ی زیادی را درباره ایشان خواندیم و شنیدیم. ادامه
صفحه اصلی > سرویس چهره ها چه می‌گویند؟
تاریخ انتشار: ٥ مهر ١٣٨٧، ١٣:٥١
کد خبر: ٥٦٤ - نسخه چاپی
مصطفي ملكيان: تلاش براي نامزدي و پيروزي خاتمي در انتخابات، وظيفه اخلاقي نخبگان ايراني است

مصطفي ملكيان در ديدار با اعضاي «پويش دعوت از خاتمي» ضمن نقد اخلاقي دولت فعلي، با ذكر دلايلي اخلاقي و روانشناختي از آمدن خاتمي دفاع كرد و تأكيد نمود كه تلاش براي نامزدي و پيروزي خاتمي در انتخابات رياست جمهوري وظيفه اخلاقي نخبگان ايراني است.

به گزارش پایگاه خبری یاری، مصطفي ملكيان، روشنفكر برجسته ايراني، حمايت قاطع خود از كانديداتوري خاتمي را اعلام كرد.

مصطفي ملكيان در اين ديدار ضمن نقد اخلاقي دولت فعلي، با ذكر دلايلي اخلاقي و روانشناختي از آمدن خاتمي دفاع كرد و تأكيد نمود كه تلاش براي نامزدي و پيروزي خاتمي در انتخابات رياست جمهوري وظيفه اخلاقي نخبگان ايراني است.

با توجه به اهميت ادله اخلاقي مطرح‌شده در اين ديدار، پس از ذكر چكيده مهمترين نكات عنوان شده‌ توسط مصطفي ملكيان، متن كامل سخنان ايشان در پي مي‌آيد:


چكيده:

اولين ضرر اخلاقي تداوم دولت نهم يا انتخاب نشدن يا نيامدن آقاي خاتمي، ضربه‌ خوردن خود آزادي است كه لازمة اخلاقي زيستن است.

دولت فعلي، بر خلاف دولت خاتمي، به جاي توجه به «مصالح و مضار» مردم، «خوشايندها و بدآيندها»ي آنان را در نظر مي‌گيرد و «وجيه‌المله» بودن را بر «خادم‌المله» بودن ترجيح مي‌دهد.

دولت‌هاي آقاي خاتمي مي‌كوشيدند كه در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل كنند اما نتواستند با توسل به نيروهايي باوراننده، خوشايند مردم را به اين مصالح نزديك كنند.

روش دولت فعلي در عالم سياست، به نوعي فدا كردن اصول اخلاقي عام در برابر اصول اخلاقي خاص است كه از نظر من بسيار خطرناك است.
من واقعاً فكر نمي‌كنم بعد از انقلاب، هيچ‌وقت دولتي داشته‌ايم كه اين همه صداقت را زير پا بگذارد كه يك جلوه آن اين همه دروغي است كه گفته مي‌شود.

هر سه اصل تراز اول اخلاقي (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلي فراموش شده‌اند و در دولت احتمالي آقاي خاتمي بيشتر مورد توجه قرار مي‌گيرند.

دولت فعلي به جاي اين‌كه خوبي‌هاي خود را خوبي‌هاي ديگران ببيند (تواضع)، خوبي‌هاي ديگران را هم خوبي خود مي‌بيند. بسياري از دولتمردان كنوني به گونه‌اي رفتار مي‌كنند كه گويي همه كارها دارد از مصدر اين‌ها انجام مي‌گيرد، درست خلاف چيزي كه ما در تواضع واقعي داريم.
احسان يعني چنان رفتار كنم كه درد و رنجي كه به ديگران وارد مي‌شود، گويي به من وارد شده است. آيا دولت‌مردان فعلي مي‌دانند كه برنامه‌هايشان و سبك كشورداري‌شان چه درد و رنجي بر مردم تحميل مي‌كند؟

در دولت كنوني اشخاص به جاي قوانين حاكم شده‌اند و چاپلوسي در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان رايج‌تر شده‌است.

چون آقاي خاتمي وجدان اخلاقي زنده‌اي دارند، اگر فردا در انتخابات شركت نكنند و رئيس جمهور فعلي دوباره انتخاب شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسيب و درد و رنجي بر مردم وارد مي‌شود، پيش خودشان خواند گفت «شايد» (حتي شايدش هم كافيست براي اين‌كه آدم را خرد كند) اگر من آمده بودم اين درد به مردم وارد نمي‌شد.

با اين‌كه معتقدم آقاي خاتمي بايد بيايند و رأي لازم را دارند، اصلاً مطمئن نيستم كه ايشان انتخاب خواهند شد، چون در كشور ما نتيجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگي ندارد و خيلي عوامل ديگر هم دخيل هستند.
به خودم و هر ايراني ديگري مي‌توانم بگويم كه اگر آقاي خاتمي را تشويق كني كه بيايد و وقتي آمد از او طرفداري كني تا پيروز شود، فرداروز اگر خاتمي نيامد يا پيروز نشد و هر اتفاق ناميموني براي مردم پيش آمد، عذاب وجدان نخواهي داشت.

اگر آقاي خاتمي بيايد يا هم به موفقيت بيروني مي‌رسد و هم موفقيت دروني و يا حداقل به يك موفقيت مهم دروني مي‌رسد و در مابقي عمر آرامش بيشتري دارند.

وظيفه اخلاقي من به عنوان يك شهروند ايراني اين است كه وقتي كشورم مي‌‌تواند به دست «n» شخص بيفتد، از ميان اين‌ها در حالت خوش‌بينانه ميان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب كنم و در حالت بدبينانه ميان بد و بدتر، بد را انتخاب كنم.

آقاي خاتمي از سه لحاظ از ديگر گزينه‌هايي كه مي‌توانند در انتخابات پيروز شوند، بهتر است: اولاً، به اصولي (دموكراسي، آزادي، حقوق بشر، مدارا و تكثرگرايي) اعتقاد دارد كه بن‌مايه‌هايي اخلاقي دارند؛ ثانياً جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم را بهتر مي‌شناسد و ثالثاً در ميان گزينه‌هاي محتمل فعلي، شخصيت و منش سالم‌تري دارد.

متن كامل:

از منظرهاي مختلفي مي‌توان به هر امري و از جمله نامزدي آقاي خاتمي در انتخابات نگاه كرد و  اين‌كه از چه منظري از اين منظرها به موضوع مورد بحث نگاه كنيم به نظر مي‌آيد لااقل به دو عامل بستگي داشته باشد. عامل اول مجموعه معلومات و اطلاعاتي است كه هر كس دارد. مثلاً فردي كه معلومات و اطلاعات اقتصادي و سياسي ندارد طبعاً از منظر اقتصادي و سياسي نمي‌تواند به اين مساله نگاه كند. عامل دوم هم علايق شخصي است. بالاخره هر كس علايقي دارد و خوب هم هست كه علايق اين همه متنوع است و متكثر. از منظر هر يك از اين علايق، چيزهايي ديده مي‌شود كه از منظر ديگر علايق به چشم نمي‌آيد. بنابراين به همه اين علايق نياز است و هيچ علاقه‌اي هم ما را از علايق ديگر بي‌نياز نمي‌كند. من شخصاً به امور بيشتر از منظر روان‌شناختي و اخلاقي نگاه مي‌كنم، زيرا اولاً در اين زمينه معلوماتم اندكي بيشتري است و در زمينه‌هاي ديگر همچون اقتصاد و سياست معلومات و اطلاعات لازم را ندارم؛ و ثانياً علقه من هم يك علقه اخلاقي و روان‌شناختي است.

طبعا وقتي انسان از اين منظر به موضوع نگاه مي‌كند، چيزهايي به نظرش مي‌آيد كه اگر از مناظر ديگر به آن نگاه گند، آن را نمي‌بيند؛ كما اين‌كه مناظر ديگر هم همين طورند و چيزهايي را مي‌بينند كه وقتي از مناظر اخلاقي و روان‌شناختي صرف نگاه مي‌كنيم، آن چيزها را نمي‌بينيم. حال از اين منظر مي‌توان پرسيد كه تداوم دولت فعلي يا انتخاب نشدن

آقاي خاتمي يا اصلاً وارد نشدن آقاي خاتمي به صحنه انتخابات، به لحاظ اخلاقي چه مضاري دارد؟

اولين ضرر اخلاقي نيامدن خاتمي: ضربه خوردن آزادي

به گمان من اولين ضرر اخلاقي انتخاب شدن مجدد رئيس جمهور فعلي يا انتخاب نشدن يا نيامدن آقاي خاتمي، ضربه‌ خوردن خود آزادي است. اصلاً اخلاقي زيستن فقط در آزادانه زيستن معنا دارد. يعني اگر من آزاد نباشم، حتي اگر بهترين و درست‌ترين كار جان را انجام دهم، باز هم به لحاظ اخلاقي ارزش مثبتي بر كار من مترتب نيست. كما اين‌كه وقتي آزاد نباشم،‌ اگر بدترين و نادرست‌ترين كار عالم را هم انجام دهم، به لحاظ اخلاقي مذمتي بر من نيست؛ چون نطفه اخلاقي زيستن در آزادانه زيستن منعقد مي‌شود. وقتي كه كاري را آزادانه انجام مي‌دهم، تازه آن وقت است كه اگر كار درستي باشد، از لحاظ اخلاقي رشد مي‌كنم و اگر كار نادرستي باشد، به لحاظ اخلاقي انحطاط پيدا مي‌كنم. اما اگر درست‌ترين كار را ناآزادانه انجام دهم، از لحاظ اخلاقي رشد نمي‌كنم، كما اين‌كه اگر نادرست‌ترين كار را هم ناآزادانه انجام دهم، از نظر اخلاقي انحطاط پيدا نمي‌كنم. من گمان مي‌كنم كه انتخاب مجدد رئيس دولت نهم كه با نيامدن خاتمي بسيار محتمل مي‌شود، بزرگترين لطمه‌اش به اخلاقي زيستن اين است كه اصلا زمينه و بافت اخلاقي زيستن را از ميان مي‌برد چون به اكثريت قابل توجهي از مردم ما آزادي نمي‌دهد و اين‌ها در چنين شرايطي هر كاري كه انجام دهند، صرف نظر از ظاهر آن كار، به لحاظ اخلاقي نه مثبت است و نه منفي، چون كاري است جبري و قصري.

من معتقدم هر كه واقعاً به اخلاق اعتقاد دارد اولين علامت اين اعتقاد او، اعتقاد داشتن به دو چيز است: يكي آزادي و ديگري مسووليت. كسي كه به آزادي اعتقادي ندارد، به اخلاق اعتقادي ندارد، هرچند ممكن است اخلاق را به خاطر يك سلسله سودهايي بر حسب ظاهر رعايت كند. چراكه اين دو اصل، دو پيش‌فرض‌ اخلاق هستند. پيش‌فرض‌هاي هرگونه اخلاقي زيستن يكي اين است كه براي تو آزادي قايل باشم و ديگري اين‌كه برايت مسووليت قايل باشم. مسووليت يعني چه؟ يعني اگر من اين بشقاب را شكستم يك‌جا بايد جوابگو باشم. چطور كسي مي‌تواند با يك حرف و جمله‌اش حتي ده سال كشور را عقب بيندازد و جوابگو نباشد؟ من فكر مي‌كنم آقاي خاتمي و طرفدارانش واقعا به آزادي بيشتري از دولتمردان فعلي باور داشتند و نسبت به دولت فعلي بيشتر پاسخگو بودند.


تلاش دولت نهم براي وجيه‌المله بودن به جاي خادم‌المله بودن

نكته دوم از منظر اخلاقي اين است كه رئيس جمهور فعلي «وجاهت نزد مردم» را جابگزين ارزشي به نام «خادم ملت بودن» كرده‌است. اين‌كه آن وجاهت را پيدا كرده يا نكرده داستان ديگري است، اما خيلي مهم است كه يك رجل سياسي بكوشد كه خادم‌المله باشد و نه لزوماً وجيه‌المله. فرق اين دو به لحاظ اخلاقي فرق مهمي است. فرق اين اين دو آن است كه «خوشايندها و بدآيندها»ي مردم را در نظر بگيرد يا «مصالح و مضار» مردم را. اگر من در عالم سياست بخواهم وجيه‌المله باشم، يعني مردم برايم هورا بكشند و كف بزنند، بايد «خوشايندها و بدآيندها»ي آنها را رعايت كنم. چيزي كه مردم خوششان مي‌‌آيد را انجام دهم يا تظاهر كنم كه دارم انجام مي‌دهم و چيزي را كه مردم بدشان مي‌آيد انجام ندهم و يا تظاهر كنم كه انجام نمي‌دهم. اما اگر كسي بخواهد خادم‌المله باشد به جاي وجيه‌المله، بايد به جاي «خوشايند و بدآيند» مردم، «مصالح و مفاسد» مردم را در نظر بگيرد و ببيند كه چه چيزي بالمآل به مصلحت مردم است ولو خوشايند آنها نيست. چه چيزي بالمآل مفسده مردم در آن است ولو خوشايند آنها است. او بايد اين مصلحت و مفسده را رعايت كند و چون در غالب موارد مصلحت و مفسده يك راه مي‌روند و خوشايند و بدآيند مردم يك راه ديگر، در اكثر موارد جمع بين وجيه‌المله بودن و خادم‌المله بودن امكان‌پذير نيست.

علي‌بن‌ابي‌طالب كه وفق معتقدات ما خادم مردم بود و به ظريف‌ترين، لطيف‌ترين، عميق‌ترين و وسيع‌ترين معناي كلمه هم خادم مردم بود، نزد مردم وجيه نبود. خودش در نهج‌البلاغه مي‌گويد: كه " اللهم اني قد مللتهم و ملوني، و سئمتهم و سئموني" (خدايا من اين مردم را خسته كرده‌ام و اين مردم هم من را خسته كرده‌اند؛ از اين مردم دلتنگ شده‌ام و اين مردم هم از من دلتنگ شده‌اند). به كار بردن چنين تعابيري يعني اين‌كه من نزد مردم وجيه نيستم. اما شكي نداريم كه امام علي خادم مردم بود و مصالح و مضار مردم را در نظر مي‌گرفت به جاي خوشايندها و بدآيندهاي آنان. مثال بسيار ساده‌اي برايتان مي‌زنم. ‌وقتي بچه‌تان را در شب امتحان از پاي يك فيلم تلويزيوني مورد علاقه او بلند مي‌كنيد و مي‌فرستيد به اتاق مطالعه‌اش، اين بچه اگر در سن دبستان يا راهنمايي باشد شما را نخواهد بخشيد چون خوشايند او اين است كه اين فيلم تلويزيوني را ببيند. اما شما مصلحت او را بر اين خوشايند غلبه داديد و گفتيد ولو خوشايند تو اين است كه اين فيلم تلويزيوني را ببيني، مصلحت تو اين نيست. در اينجا شما مصلحت او را مقدم دانستيد بر خوشايند او، ولي به همين جهت پيش او محبوب نيستيد. ولي اگر مي‌گفتيد كه بچه من چون دوست دارد كه تلويزيون نگاه كند، پس بنشيند و ببيند، پيش‌ بچه‌تان محبوب مي‌شديد، گزچه كاري كرده بوديد كه در نهايت به زيان او بود. وقتي سياست را نيز از منظر اخلاقي ببينيد، يك رجل سياسي نبايد اصلاً به اين كار داشته باشد كه چه كسي خوشش مي‌آيد يا بدش مي‌آيد. بايد ببينيد كه مصلحت مردم در چه چيزي است. آن وقت مصلحت مردم را انجام دهد ولو عموم مردم آگاهي هم پيدا نكنند.

البته نكته‌اي را بعداً خواهم گفت كه هميشه يك سياستمدار موفق كسي است كه بتواند با قدرت اقناع و باورآفريني به مردم نشان بدهد كه اين چيزي كه خوشايند شما بود به مصلحت شما نبود يا آنچه كه بدآيند شما بود به مصلحت شما بود. اين كار دومي است كه بعداً مي‌گويم ولي فعلا قبل از آن نكته مي‌خواهم اين را عرض كنم كه رجال سياسي كه مي‌خواهند وجيه‌المله باشند، فقط خوشايند و بدآيند مردم را در نظر مي‌گيرند و بالمآل مردم را به خاكستر مي‌نشانند. اما مردم به خاكستر مي‌نشينند درحالي‌كه نمي‌دانند دارند خاكسترنشين مي‌شوند. اما سياستمداري كه مي‌خواهد خادم‌المله باشد و به مردم خدمت كند، مصالح و مفاسد را در نظر مي‌گيرد ولو ممكن است مردم به جهت ديد تنگ‌‌نظرانه يا پايين‌بينانه‌شان از كارهاي او خوششان نيايد. به نظرم، آنچه كه در عرف سياسي امروز پوپوليسم ناميده مي‌شود در واقع يعني اين‌كه من خوشايند مردم را درمي‌يابم و آن را اعمال مي‌كنم يا لااقل تظاهر مي‌كنم كه دارم آن را اعمال مي كنم و از اين راه محبوبيت پيدا مي‌كنم. و نقطه مقابل پوپوليسم آن روشي است كه علي‌بن ابي‌طالب داشت كه تنها به مصلحت مردم توجه مي‌كرد، ولو اين عمل مورد پسند تعداد قابل توجهي يا اكثريت مردم يا حتي همه مردم واقع نمي‌شد.

البته در اينجا دو نكته است كه بايد به آن توجه كرد كه سوء فهمي از حرف بنده پيش نيايد. نكته اول همان است كه به طور گذرا به آن اشاره كردم و آن اين‌كه سياستمداري كه خادم ملت است و مصالح مردم را در نظر مي‌گيرد، در عين حال بايد هميشه بكوشد با توسل به نيروهاي باوراننده و اقناع‌كننده (يعني با توسل به نيروي استدلال و عقلانيت) به مردم نشان دهد كه خوشايندشان با مصلحتشان همسو نيست و عمل به مصلحت مردم در نهايت به سود آن‌ها تمام مي‌شود. اگر سياستمداري هيچ‌گاه خوشايند مردم را رعايت نكند، با اين‌كه در جهت مصالح آن‌ها رفتار مي‌كند، ولي آرام آرام محبوبيتش را به حدي از دست مي‌دهد كه از مشروع بودن مي‌افتد. به همين دليل، يك سياستمدار موفق كه خودش ملتزم به مصالح و مفاسد مردم است بايد بتواند خوشايند و بدآيند مردم را به مصالح و مفاسد آن‌ها نزديك كند. يعني بايد با بالا بردن سطح آگاهي مردم و با عمق دادن به بصيرت مردم و با استفاده از نيروهاي باوراننده كاري كند كه آهسته آهسته خوشايندهاي مردم بر مصالحشان انطباق پيدا كند و بدآيندهايشان هم بر مفاسدشان منطبق شود. درست شبيه مثال من كه در آنجا پدر آهسته آهسته و با استدلال به بچه‌اش مي‌فهماند كه بالمآل به سودت هست كه به جاي ديدن تلويزيون درس بخواني. اين بچه آرام آرام از همان چيزي كه به مصلحتش است خوشش هم مي‌آيد و از همان چيزي كه به مفسده‌اش هست بدش مي‌آيد. چه بسا بشود گفت كه اين كار در دولت‌هاي اول و دوم آقاي خاتمي به خوبي انجام نمي‌گرفت و اعتقاد من اين است كه يكي از نقطه ضعف‌هاي مهم دولت‌هاي اول و دوم آقاي خاتمي كه اميدوارم انشا‌ءالله در دولت سوم ايشان تكرار نشود، همين بود. يعني دولت‌هاي آقاي خاتمي مي‌كوشيدند كه در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل كنند اما نتواستند با توسل به نيروهايي باوراننده، خوشايند مردم را به اين مصالح نزديك كنند.

اما در دولت فعلي عكس اين اتفاق دارد مي‌افتد، يعني فقط به خوشايندها و بدآيندهاي مردم توجه مي‌شود. بسياري از كارهاي اين دولت را يك فرد كم‌معلومات و فاقد قدرت تفكر مي‌پسندد، اما كسي كه بصير است و به عمق امور نفوذ مي‌كند مي‌داند كه اين كارها بالمآل به ضرر همان فرد ساده‌لوح و كم‌معلومات تمام مي‌شود و به مصلحت همين مردمي كه به ظاهر از چنين كارهايي خوششان مي‌آيد نيست.

اما نكته دوم اين است كه وقتي آدم به يك كسي مي‌گويد كه به خوشايند مردم توجه نكنيد، آن وقت ممكن است به نظر بيايد كه دموكراسي را زير سوال برده است. شايد كسي تصور كند كه چون در دموكراسي رأي، رأي مردم است، اگر بگوييم خوشايند مردم را نبايد در نظر بگيريد، در بهترين حالت به يك مستبد خيرخواه تبديل مي‌شويم كه مصالح مردم را در نظر مي‌گيريم و خيرخواهشان هستيم ولي استبداد به خرج مي‌دهيم و به خواست مردم توجه نداريم. براي اين‌كه اين سوء تفاهم هم پيش نيايد، بايد عرض كنم كه من اصلاً نافي دموكراسي نيستم و كاملاً معتقدم كه رأي، رأي مردم است ولي در اين زمينه به دو نكته بايد توجه كرد. نكته اول اين‌كه معناي «رأي، رأي مردم است» اين نيست كه مردم نياز به آموزش ندارند. آن چيزي كه من از آن به اصالت فرهنگ تعبير مي‌كنم و واقعاً در برابر اصالت اقتصاد و سياست از آن دفاع مي‌كنم، ايجاب مي‌كند كه در عين اين‌كه بايد نظر، نظر مردم باشد، ولي همين كساني كه مي‌خواهند اظهارنظر كنند بايد در طول مدت آهسته‌آهسته و به تدريج آموزش‌هاي وسيع و عميقي ببينند. به تعبيري ديگر، من كاملاً موافق اين هستم كه از خود ما بپرسند كه در عالم اقتصاد و سياست و خانواده و تعليم و تربيت و حقوق و ارتباطات و ديگر نهادهاي اجتماعي، رأي ما چيست. اما اعتقاد به دموكراسي نافي لزوم آموزش مردم نيست.

مردم بايد در زمينه‌هاي مختلف آموزش‌هاي وسيع و عميقي ببينند تا رأي‌شان به مصلحتشان نزديك‌تر شود. بنابراين براي اين‌كه دموكراسي به مصلحت مردم باشد نياز به آموزش‌هايي وسيع و عميق دارد. اگر اين آموزش نباشد دموكراسي به «حكومت خوشايندها» منجر مي‌شود و حكومت خوشايندها در غالب موارد نافي «حكومت مصالح» است. اين آموزش بايد هم وسيع باشد، به اين معنا كه همه مسايل اجتماعي را در بر بگيرد (مسايل نهادهايي چون خانواده، اقتصاد، سياست، تعليم و تربيت، حقوق، ارتباطات، دين و مذهب، و اخلاق را پوشش بدهد) و هم عميق، يعني آخرين دستاوردهاي علوم و معارف بشري به مردم تعليم شود، نه حرفي كه صدها سال پيش پنبه‌اش زده شده است. بنابراين دموكراسي‌اي كه من هم به آن اعتقاد دارم، بي‌نياز از آموزش دادن نيست.

در اينجا در باب همين دموكراسي بايد به نكته دومي هم اشاره كنم و آن اين‌كه معناي دموكراسي بالمآل اين است كه مردم كساني را انتخاب مي‌كنند يا به آرا و عقايدي رأي مي‌دهند كه به سودشان باشد. دموكراسي يعني اين‌كه مردم بتوانند به آنچه فكر مي‌كنند به سود و مصلحت‌شان است، رأي دهند. يعني بگويند ما معتقديم در ميان شق «x» و «y» و «z»، شق «y» به سود ماست. هيچ كسي في‌ بادي‌النظر نمي‌گويد كه ما مي‌خواهيم در ميان شق‌هاي مختلف، به كس با چيزي رأي دهيم كه از آن خوشمان مي‌آيد ولو بدبخت و بي‌چاره‌مان مي‌كند. بنابراين به لحاظ تئوريك و نظري، معناي دموكراسي اين است كه ما آن چيزي كه بالمال به سودمان است را مي‌خواهيم، منتها نمي‌خواهيم آن چيز را ديگران تعيين كنند؛ مي‌خواهيم خودمان تعيين كنيم. اما به هر حال مي‌خواهيد سود و مصلحتتان را خودتان تعيين كنيد. بنابراين اگر كسي آمد به شما نشان داد كه مصلحتتان در اين نيست ولو با عرف همه‌تان مخالفت كرده باشد، كاري غيردموكراتيك انجام نداده است. در نهايت هم اين شما هستيد كه رأي را به صندوق مي‌ريزيد، اما بايد اجازه دهيد كسي كه در اقليت است و به لحاظ فكري و عقيدتي سخنش با عرف ناسازگار است و با فهم عرفي و ابتدايي شما نمي‌خواند، حرفش را بزند. چه بسا در اينجا يك اخگر فكري بدرخشد و شما در آن اخگر فكري بتوانيد تشخيص دهيد كه تا الان خطا مي‌كرديد كه «الف» را بر «ب» ترجيح مي‌داديد. بايد ب را بر الف ترجيح مي‌داديد. خوب اين معنايش اين است كه در دموكراسي هر سخن خلاف عرفي بايد اجازه داشته باشد كه گفته شود؛ چراكه مصلحت ممكن است در سخنان خلاف عرف و سخناني كه ما به آن عادت نداشته‌ايم و معمولا نمي شنيده‌ايم، روشن و هويدا شود.

حالا بر مي‌گردم به اسكلت اصلي بحثم. مي‌خواهم بگويم نكته دومي كه در دولت‌هايي مثل دولت كنوني خلاف اخلاق است، به تعبير من ترجيح دادن وجيه‌المله بودن بر خادم‌المله بودن است. يعني ترجيح دادن «خوشايند و بدآيند» مردم بر «مصالح و مفاسد»شان و هميشه توجه كردن به اين‌كه چه چيزي لبخند را بر لب مردم مي‌نشاند با اين‌كه شايد در نهايت به ضررشان باشد. در چنين دولت‌هايي ما در واقع داريم يك زهر شيرين مي‌خوريم. ممكن است در كام ما شيرين بيايد ولي بالمال زهر است و ما را از بين مي‌برد. از كساني مثل آقاي خاتمي انتظار مي‌رود كه اين جور نباشند و يكي از ادله طرفداري بنده از ايشان اين است كه حتي‌المقدور تا آنجايي كه در وسع آقاي خاتمي بوده، سعي كرده‌اند اين كار را انجام دهند و به مصالح مردم بيشتر توجه كنند، اگرچه همان‌طور كه گفتم در آن جهت ديگر كه با آموزش «مصالح» را به «خوشايندها» نزديك كند، آقاي خاتمي در هر دو دولتشان ناموفق بوده‌‌اند. اين هم نكته دوم.


فدا شدن اصول اخلاقي عام در پاي اصول اخلاقي خاص در دولت كنوني

نكته سومي كه مي‌خواهم در نقد اخلاقي دولت فعلي و ترجيح دولت آقاي خاتمي به آن اشاره كنم اين است كه روش رئيس جمهور كنوني در عالم سياست، به نوعي فدا كردن اصول اخلاقي عام در برابر اصول اخلاقي خاص است كه باز هم از نظر من خطرناك است. ما يك سلسله اصول اخلاقي داريم كه مي‌‌توانيم از آنها تعبير كنيم به «اصول اخلاقي عام و جهان‌روا» (يونيورسال)؛ يعني اصول اخلاقي جهاني، جهان‌شمول، عالم‌گستر و عالم‌گير؛ اصول اخلاقي‌اي كه همه انسان‌ها علي‌رغم تفاوت فرهنگ‌ها، تمدن‌ها، اديان و مذاهب، مكاتب و مدارس فكري، مسالك و مشارع‌شان، به آن‌ها اعتقاد دارند. يك سلسله اصول اخلاقي هم وجود دارند كه نمي‌گويم اخلاقي نيستند (در اين‌جا وارد بحث اخلاقي بودن يا نبودن اين اصول نمي‌شوم چون بعضي از فيلسوفان اخلاق مثل "كانت" و "هر" معتقدند اگر اصلي قابل تعميم جهاني نباشد، اصلاً اصل اخلاقي نيست) ولي لوكال و مقطعي و موضعي و جزئي هستند. يعني چه؟ يعني چون دين و مذهب خاصي را پذيرفته‌ايد، اين‌ها براي شما اصل اخلاقي هستند و اگر دينتان عوض شود، اين‌ها ديگر براي شما اصل اخلاقي نيستند. يا در فرهنگ خاصي كه در آن رشد كرده‌ايد براي شما اصل اخلاقي هستند و در فرهنگ‌هاي ديگر اصل اخلاقي نيستند. به نظر من، در اين دولت، اصول اخلاقي جهان‌شمول با كمال جسارت و تهور زير پا گذاشته مي‌شود، اما در عوض يك سلسله اصولي كه جزء اخلاق لوكال ما هستند و حتي بعضاً اخلاق هم نيستند و آداب و رسوم‌اند، آگرانديسمان مي‌شوند، بزرگ مي‌شوند و حتب به قيمت زير پا گذاشته شدن اصول اخلاقي عام، اعمال مي‌شوند.


كمتر بودن التزام دولت نهم به «صداقت»، «تواضع» و «احسان» در مقايسه با دولت‌هاي پيشين و دولت احتمالي آينده آقاي خاتمي

در ميان اصول اخلاقي عام و مهمي كه در دولت فعلي زير پا گذاشته مي‌شود، يكي‌اش اصل صداقت است. صداقت نه فقط به معناي صدق (راستگويي) بلكه به معناي اين‌كه هر پنج ساحت وجودي‌تان بر هم انطباق داشته باشند؛ يعني ساحت‌هاي عقايد، احساسات و عواطف و هيجانات، خواسته‌ها، گفتار و كردارتان، بر هم منطبق باشند.  يك شعبه اين صداقت، البته صدق است. صدق اين است كه ساحت چهارمي (گفتار) بر ساحت اولي‌ (عقايد)مان انطباق داشته باشند. وقتي گفتار كسي با عقيده‌اش انطباق دارد مي‌گويند كه سخنش صدق دارد. اما ديگر ساحات وجودي انسان نيز بايد بر يكديگر منطبق باشد تا واجد صداقت باشيم. من واقعاً فكر نمي‌كنم از بعد از انقلاب، هيچ‌وقت دولتي داشته‌ايم كه اين همه صداقت را زير پا بگذارد كه يك جلوه آن اين همه دروغي است كه گفته مي‌شود. شما از آمارهاي نادرستي كه داده مي‌شود بگيريد تا آن‌چه كه به‌عنوان نظر مردم اظهار مي‌شود كه نظر مردم اين است، مردم اين را مي‌پسندند، مردم اين را مي‌گويند و اين را مي‌خواهند. همچنين كارهايي انجام مي‌شود كه ظاهرش چيزي است و باطنش چيز ديگري. نمونه خيلي خوبش، مبارزه با فساد اقتصادي است.

اولاً آيا اين مبارزه با فساد اقتصادي واقعاً انجام گرفت يا نگرفت؟ ثانياً دامن چه كساني را گرفت؟ آيا كساني را كه فساد اقتصادي داشتند از آن رو كه فساد اقتصادي داشتند دامنشان را گرفت؟ يا نه، آنهايي كه فساد اقتصادي داشتند به دو دسته تقسيم شدند: كساني كه فساد اقتصادي دارند و با ما موافق هستند و كساني كه فساد اقتصادي دارند و با ما مخالف هستند. آن‌وقت تنها دامن كساني را گرفت كه فساد اقتصادي داشتند و با ما مخالف بودند. خوب اين معنايش اين است كه بالمآل بايد مخالفان گرفته بشوند، به نام فساد اقتصادي. معناي اين آن است كه اول كه شما شروع مي‌كنيد به گونه‌اي سخن مي‌گوييد كه گويي دلتان براي مردم مي‌سوزد، ولي در واقع در نهايت دلتان براي خودتان سوخته است. متأسفانه از اين نوع كارها الي ماشاءالله صورت مي‌گيرد. اول به نظر مي‌آيد دلشان فقط براي ما مي‌سوزد و درد و رنج‌هايمان آزارشان مي‌دهد، اما وقتي كارهايشان وارد شبكه‌هاي مختلف و دهليزها و مجاري و پيچ و تاب‌هاي مختلف مي‌شود، مي‌بينيم كه منافع «خودشان» مد نظر بوده‌است.

وقتي مي‌گويند كه مي‌خواهند با مفاسد اقتصادي مبارزه كنند آدم خوشحال مي‌شود چون مبارزه با مفاسد اقتصادي يكي از شعب عدالت‌خواهي است. اما وقتي كه مي‌بينيم كساني كه مفاسد اقتصادي دارند به دو دسته موافقان من و مخالفان من تقسيم مي‌شوند، آن‌وقت موافقان من بيرون از بحث مي‌روند و مخالفان من هم تقسيم مي‌شوند به آن‌ها كه مي‌توانم با آن‌ها در بيفتم و هزينه‌هاي زيادي نپردازم و آنها كه نمي‌توانم با آنها دربيفتم و هزينه‌هاي زيادي نپردازم، و آنها هم كه نمي‌توانم با آنها مبارزه كنم و هزينه‌هاي زيادي نپردازم مي‌روند كنار، تنها مي‌ماند مخالفاني كه مي‌شود بدون هزينه لهشان كرد. پس اين مبارزه با فساد اقتصادي نبود، مبارزه با مخالفان بود از مجراي فساد اقتصادي. اين هم مصداقي از بي‌صداقتي دولت فعلي است.

آقاي خاتمي علي‌رغم اين‌كه ممكن است انتقاداتي هم به روش كارشان در آن دو دوره وارد باشد، انصافاً صادقانه‌تر عمل مي‌كردند و اين‌گونه نبود كه حب و بغض خودشان را اعمال كنند و به آن وجهه مردم‌پسندي بدهند. اين هم به نظرم نكته بسيار مهمي است. در كنار صداقت، دو اصل عام اخلاقي مهم ديگر، تواضع (به معناي واقعي كلمه) و احسان (به معني واقعي كلمه) هستند. هر سه اين اصول تراز اول اخلاقي (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلي فراموش شده‌اند و در دولت احتمالي آقاي خاتمي بيشتر مورد توجه قرار مي‌گيرند.

از آنجا كه گفتم تواضع به معناي واقعي كلمه، بهتر است منظور خودم را دقيق‌تر روشن كنم. امروزه به يك نوع رعايت كردن ادب هم تواضع مي‌گويند. اگر كسي كمي از رعايت كردن ادب متعارف بالاتر برود، مي‌گويند متواضع است، ولي منظور من از تواضع اين نيست. تواضع واقعي يعني اين‌كه تو به خودت چنان نگاه كني كه گويي ديگري هستي. مثال بزنم. اگر كسي جايزه نوبل ببرد آيا شما باد به غبغبتان مي‌اندازيد؟ حال اگر روزي خودتان جايزه نوبل برديد و توانستيد چنان خودتان را ببينيد كه گويا ديگري جايزه نوبل برده است، به اين مي‌گويند تواضع. همان‌طور كه خوبي‌هاي ديگران بادي در غبغب تو نمي‌اندازد و بر تو تبختري نمي‌آورد، خوبي‌هاي خودت هم نبايد يك ذره تبختر بياورد. پس تواضع يعني خوبي‌هاي خود را خوبي‌هاي ديگران ديدن. در مقابل، احسان واقعي درست عكس اين است. در تواضع من چنان رفتار مي‌كنم كه گويي خودم ديگري هستم ولي در احسان چنان رفتار مي‌كنم كه گويي ديگري من است. يعني اگر دست بچه من زخم شود با چه تب و تاب و عجله و شتابي مي‌رسانمش به درمانگاه، اگر دست بچه يك غريبه هم زخم شد به همان عجله و به همان دلهره و شتاب برسانمش به بيمارستان. به اين مي‌گويند احسان؛ چون بچه ديگران را طوري نگاه كردم كه گويي بچه خودم است. در احسان، بدي‌ها و رنج و درد‌هاي ديگران را بدي و رنج و درد خودمان مي‌دانيم.

متاسفانه من در دولت فعلي نه تواضع ديدم و نه احسان را و بلكه ضد آن‌ها را ديدم. يعني دولت فعلي به جاي اين‌كه خوبي‌هاي خود را خوبي‌هاي ديگران ببيند (تواضع)، خوبي‌هاي ديگران را هم خوبي خود مي‌بيند. بسياري از دولتمردان كنوني به گونه‌اي رفتار مي‌كنند و سخن مي‌گويند كه گويي همه كارها دارد از مصدر اينها انجام مي‌گيرد، درست خلاف چيزي كه ما در تواضع واقعي داريم. به گونه‌اي سخن گفته مي‌شود كه گويي قبلاً اقتصادي وجود نداشته‌است و اين‌ها اقتصاد درست كرده‌اند و تعليم و تربيت و ديني وجود نداشته و اين‌ها الآن درست كرده‌اند. حتي اگر اين خوبي‌ها هم در تو بود بايد چنان رفتار مي‌كردي كه گويي در ديگري هست، نه اين‌كه چيزي كه در تو نيست را به خودت نسبت دهي.

در مورد احسان نيز همين‌گونه است. احسان يعني چنان رفتار كنم كه درد و رنجي كه به ديگران وارد مي‌شود، گويي به من وارد شده است. آيا دولت‌مردان فعلي مي‌دانند كه برنامه‌هايشان و سبك كشورداري‌شان چه درد و رنجي بر مردم تحميل مي‌كند؟ آيا اگر بر اثر اين سياست‌هاي نادرست، بر زن و بچه خودشان همين درد و رنج‌ها عارض مي‌شد، همين مقدار بي‌تفاوت بودند و صرفاً خوشحال بودند كه همه چيز دارد به اسم خودشان تمام مي‌شود؟


حاكم بودن اشخاص به جاي قوانين و رواج چاپلوسي در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان در دولت فعلي

نكته چهارمي كه مي‌خواهم عرض كنم اين است كه هر نظامي كه در آن انسان بايد نسبت به مافوق خودش هميشه چاپلوس و متملق باشد و نسبت به مادون خودش فرعون باشد، نظامي خطرناك است. چنين نظامي هر جا (چه در دستگاه سياسي و چه در اقتصاد و ادارات خاص و چه در خانواده) برقرار باشد بسيار خطرناك است. اگر در نظامي لازمه بقا و رشد اين باشد كه نسبت به مافوقم چاكر و نوكر و چاپلوس و متملق باشم اما با مادونم مثل يك فرعون باشم، هم خودم از بين مي‌روم كه اين وسط قرار گرفته‌ام، همه رؤسايم را از بين مي‌برم كه نسبت به آنها چاپلوسي مي‌كنم و هم مادونم را از بين مي‌برم كه نسبت به آنها تفرعن مي‌ورزم.

خليل بن احمد فراهيدي، يكي از علماي شيعي اوايل اسلام در زمان امام سجاد و امام باقر، در نمازهاي خود دعاي بسيار زيبايي مي‌خوانده است كه تا جايي كه مي‌دانم خودش آن را جعل كرده است. اين دعاي زيبا و عميق و انساني و اخلاقي اين است: «اللهم اجعلني عندك من اعلي الناس و عند نفسي من اسفل الناس و عند الناس مثل الناس» (خدايا من را در نظر خودت بهترين مردم قرار بده و در نظر خودم بدترين مردم قرار بده و در نظر مردم مثل خودشان قرار بده). در زندگي سه ناظر به شما نگاه مي‌كنند: خدا، خودتان و ساير مردم. خليل بن احمد فراهيدي مي‌گويد كه خدايا كاري كن كه وقتي تو به من نگاه مي‌كني بگويي اين بهترين مردم است، وقتي خودم به خودم نگاه مي‌كنم بگويم اين خليل بن احمد فراهيدي بدترين مردم است و وقتي مردم به من نگاه مي‌كنند، من را مثل خودشان ببينند، نه بهتر و نه بدتر. حالا تكيه كلام من روي نكته سوم است. چرا وقتي مردم به من نگاه مي‌كنند بايد من را مثل خودشان ببينند، نه بهتر و نه بدتر؟ چون اگر كه من را بهتر و بالاتر از خوشان ببينند، نسبت به من چاپلوسي مي‌كنند و مي‌خواهند خودشان را به من نزديك كنند و اين برايشان ضرر دارد. اين‌كه ديگران در برابر من كوچكي كنند به ضرر آن‌هاست و البته براي خود من هم ضرر دارد. از سويي دگر، اگر مردم من را بدتر از خودشان ببينند من را استهزا و مسخره مي‌كنند و تخفيف قدرم مي‌دهند و اين باز هم براي خودشان ضرر دارد و هم براي من. بنابراين خوب است در نظر مردم مثل خودشان باشيم تا چاپلوسي و تفرعن كاهش يابد.

در هر نظام سياسي، اگر به جاي قانون، اوامر و نواهي شخصي حاكم شدند و افراد بتوانند قانون را دور بزنند، آن‌وقت سرنوشت افراد به دست مافوقشان مي‌افتد. وقتي شما دائما احساس مي‌كنيد سرنوشتتان دست قانوني نيست كه به صورت غيرشخصي و بي‌طرفانه عمل مي‌كند و مافوق شما مي‌تواند با يك اخم و لبخند زندگي و جايگاه شما را تغيير دهد، طبيعي است كه نسبت به مافوقتان چاپلوسي كنيد و از آن طرف، نسبت به مادونتان تبختر و تفرعن داشته باشيد. انسان وقتي بداند سرنوشت كسي دست اوست، بخواهد يا نخواهد، نسبت به او احساس تبختر و تفرعن پيدا مي‌كند. متأسفانه در دولت كنوني چنين وضعي حاكم است و هر كسي تنها به شرطي باقي مي‌ماند كه نسبت به مافوق خودش چاپلوسي و نسبت به مادون خودش تفرعن داشته باشد چون به جاي قانون، اشخاص حاكم هستند. شايد برخي از تعابيري از اين دست كه «من گوش فلان وزير را مي‌گيرم» خوششان بيايد، اما چنين تعابيري نشانه‌هايي از وجود چنين وضعيتي است و حاكي از آن است كه همه چيز به اراده من بستگي دارد و به نظر من اين بسيار خطرناك است.


وارد نبودن نقدهاي اخلاقي چهارگانه‌اي كه ذكر شد به آقاي خاتمي

چهار نكته‌اي كه بدان اشاره كردم، به نظر من چهار شاخص بزرگ غيراخلاقي بودن دولت فعلي است. حال اگر من آقاي خاتمي را پيشنهاد مي‌كنم به اين دليل است كه تصور مي‌كنم اولاً اين نقدهاي مهم اخلاقي به آقاي خاتمي وارد نيست و ثانياً آقاي خاتمي از ميان كساني كه اين نقدها به آن‌ها وارد نيست، احتمالاً تنها كسي است كه شايد بتواند در انتخابات پيروز شود.


استدلالي اخلاقي - روانشناختي در دفاع از آمدن آقاي خاتمي

موضوع دومي كه مايلم طرح كنم اين است كه باز چون علاقمندم كه از منظر رواني-اخلاقي به امور نگاه كنم، براي شخص آقاي خاتمي و آمدنشان، استدلالي روان‌شناختي- اخلاقي دارم. يعني اگر روزي با خود آقاي خاتمي مواجه مي‌شدم استدلالي كه داشتم نه استدلالي سياسي  يا اقتصادي، بلكه استدلالي روان‌شناختي - اخلاقي بود. آن استدلال به زبان خيلي ساده اين است كه چون آقاي خاتمي وجدان اخلاقي زنده‌اي دارند، اگر فردا در انتخابات شركت نكنند و رئيس جمهور فعلي دوباره برنده شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسيب و درد و رنجي بر مردم وارد مي‌شود، پيش خودشان خواند گفت «شايد» (حتي شايدش هم كافيست براي اين‌كه آدم را خرد كند) اگر من آمده بودم و نگذاشته بودم آقاي احمدي‌نژاد رئيس جمهور شود، اين درد و رنج بر مردم وارد نمي‌شد. به نظر من خود اين «شايد» براي آدمي كه وجدان اخلاقي زنده‌اي دارد متلاشي‌كننده است. من با اين‌كه معتقدم آقاي خاتمي بايد بيايند و رأي لازم را دارند، اصلاً مطمئن نيستم كه ايشان انتخاب خواهند شد، چون در كشور ما نتيجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگي ندارد و خيلي عوامل ديگر هم دخيل هستند.

اما اگر آقاي خاتمي بيايند، به هرحال امر از اين دو بيرون نيست كه يا انتخاب خواهند شد و يا انتخاب نخواهند شد. اگر انتخاب شوند بالاخره اغراضي كه داشته‌اند و اهداف انسان‌دوستانه‌شان را تا جايي كه در توان دارند در چارچوب همين قوانين و همين مديريت و حكومت فعلي دنبال مي‌كنند و مطلوب همه ما تأمين مي‌شود. اما حتي اگر خاتمي بيايد و انتخاب هم نشود (حالا يا مردم به ايشان رأي ندادند يا مردم رأي دادند ولي اسمشان از صندوق بيرون نيامد) ايشان باز از يك عذاب وجدان بزرگ رهيده‌اند و فردا اگر بزرگترين مصائب و فجايع هم در اين كشور پيش آيد ايشان ديگر عذاب وجدان ندارند؛ مي‌گويند من آمدم براي اين‌كه جلوي اين‌ها گرفته شود ولي خوب به من راي ندادند يا اسمم از صندوق درنيامد، من ديگر مسئول نيستم.

اگر من آقاي خاتمي را شخصيتي داراي وجدان اخلاقي قوي و زنده‌اي نمي‌ديدم، اين استدلال چندان نافذ نبود، ولي مي‌دانم در ايشان نافذ مي‌افتد؛ يعني مي‌دانم كه اگر ايشان اتفاقات و روندهاي نامطلوب دولت بعدي را ببينند، اين عذاب وجدان را خواهند داشت. اين استدلال را براي ايرانيان و نخبگاني كه مي‌توانند براي آمدن و پيروزي آقاي خاتمي تلاش كنند هم تكرار مي‌كنم. يعني به خودم و هر ايراني ديگري مي‌توانم بگويم كه اگر آقاي خاتمي را تشويق كني كه بيايد و وقتي آمد از او طرفداري كني تا پيروز شود، فرداروز اگر خاتمي نيامد يا پيروز نشد و هر اتفاق ناميموني براي مردم پيش آمد، عذاب وجدان نخواهي داشت؛ به خودت خواهي گفت كه كاري كه از من ساخته بود را انجام دادم و نشد. من نمي‌دانم اگر يك چنين استدلالي بر ايشان عرضه شود، در مقابل چه جوابي مي‌توانند داشته باشند، ولي خودم راستش طرفداري‌ام از آقاي خاتمي در واقع ناشي و برخواسته از اين استدلال است. من مي‌گويم بالاخره اگر اين دست و پايي كه مي‌شود زد را بزنيم، اگر به موفقيت بيروني نرسيم، لااقل به يك موفقيت دروني مي‌رسيم و آن‌ اين‌كه عذاب وجدان را در خودمان به حداقل مي‌رسانيم. آقاي خاتمي هم اگر بيايد يا هم به موفقيت بيروني مي‌رسد و هم موفقيت دروني و يا حداقل به يك موفقيت مهم دروني مي‌رسد و در مابقي عمر آرامش بيشتري دارند. اين به نظر من بسيار اهميت دارد.

اين استدلال اخلاقي و روانشناختي غير از استدلالات اقتصادي و سياسي و غيره است كه در جاي خود مهم است و آقاي محمدرضا جلائي‌پور هم در نوشته‌شان به پاره‌اي آن‌ها به خوبي اشاره كرده‌اند؛ كه من بنا به تخصصم چندان وارد آن‌ها نمي‌شوم.


چرا وظيفه اخلاقي ما است كه براي آمدن و پيروزي آقاي خاتمي تلاش كنيم؟

صرف نظر از استدلال‌هاي فوق، مي‌توان پرسيد كه چرا ما وظيفه اخلاقي داريم براي آمدن و پيروزي آقاي خاتمي تلاش كنيم؟ در پاسخ، توضيحاتي ساده و واضح ارائه مي‌كنم. اساساً وقتي آدم مي‌خواهد اخلاقي زندگي كند، در اكثريت قريب به اتفاق موارد در زندگي‌اش بين خوب و بد مخير نيست. يعني بر خلاف چيزي كه از بچگي به ما ياد داده مي‌شد كه آدم وقتي بر سر دوراهي قرار مي‌گيرد بايد كار خوب را انجام دهد و كار بد را انجام ندهد، در اكثريت قريب به اتفاق موقعيت‌هايي كه در كل زندگي آدم رخ مي‌دهد آدم بين بد و بدتر يا خوب و خوب‌تر مخير است، نه خوب و بد. به ندرت پيش مي‌آيد كه بين خوب و بد مخير شده باشيم و معمولاً يا بين بد و بدتر گير مي‌كنيم يا بين خوب و خوب‌تر. البته اين هر دو در واقع يك معنا مي‌دهد و به زاويه نگاه شما بستگي دارد. اگر آدم بخواهد بدبينانه نگاه كند، بايد بگويد كه در زندگي هميشه بين بد و بدتر گير مي‌كنيم و اگر بخواهد خوش‌بينانه نگاه كند، مي‌گويد بين خوب و خوب‌تر.

حالا با توجه به اين نكته من مي‌خواهم عرض كنم كه وظيفه اخلاقي من به عنوان يك شهروند ايراني اين است كه وقتي كشورم مي‌‌تواند به دست «n» شخص بيفتد، از ميان اين‌ها در حالت خوش‌بينانه ميان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب كنم و در حالت بدبينانه  ميان بد و بدتر، بد را انتخاب كنم. يعني وظيفه اخلاقي ماست كه يا دفع افسد به فاسد كنيم، يعني در ميان بد و بدتر، بد را انتخاب كنيم و يا دفع صالح به اصلح يعني در ميان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب كنيم. امروز نيز در ميان كانديداهايي كه ما مي‌شناسيم و لااقل الان مي‌دانيم كه اين‌ها احتمالاً وارد صحنه خواهند شد، با شناختي كه از آقاي خاتمي داريم از هر لحاظ (كه بعدا خواهم گفت از سه لحاظ) انصافاً ايشان اصلح از بقيه است و لذا وظيفه اخلاقي ماست از اين گزينه اصلح‌ حمايت كنيم.

به نظر من تنها كاري كه طرفداران آقاي خاتمي در برابر مخالفان ايشان بايد بكنند اين است كه نشان دهند آقاي خاتمي از سه جهتي كه مي‌گويم خوب‌تر از ديگر گزينه‌هايي است كه مي‌توانند در انتخابات پيروز شوند. وگرنه اين خيلي واضح است كه هميشه بايد در ميان بد و بدتر، بد را انتخاب كرد و در ميان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را. لذا بحث فقط بر سر اين است كه آيا واقعاً اين سه ويژگي در آقاي خاتمي بيشتر از ديگر گزينه‌هاي ممكن است يا نه؟ اما آن سه لحاظي كه به نظرم آقاي خاتمي در آن‌ها از گزينه‌هاي محتمل ديگر بهتر است از اين قرار است:

امتياز اول آقاي خاتمي: اعتقاد به اصول پنجگانه دموكراسي، آزادي، حقوق بشر، مدارا و تكثرگرايي كه باور و التزام به آن‌ها مقتضاي اخلاقي زيستن است

امتياز اول آقاي خاتمي، اصولي است كه ايشان در عالم سياست به آن‌ها اعتقاد دارند. خيلي فرق است بين كسي كه به دموكراسي معتقد است با كسي كه به آن معتقد نيست يا به ضددموكراسي معتقد است. خيلي فرق است بين كسي كه به آزادي معتقد است با كسي كه به آن معتقد نيست يا به ضدآزادي معتقد است. خيلي فرق است بين كسي كه به مدارا و تولرانس معتقد است با كسي كه معتقد نيست يا به ضدآن معتقد است. و خيلي فرق ست بين كسي كه به حقوق بشر اعتقاد دارد با كسي كه به حقوق بشر اعتقاد ندارد. اين‌ها يك شاخصه‌هاي مهمي هستند. هميشه چنين نيست كه كسي كه به چيزي معتقد است حتماً هم بتواند به تمام معناي كلمه آن را عملي كند، ولي بالاخره همين كه به آن اعتقاد دارد و در همان سمت و سو دارد حركت مي‌كند بسيار مهم است. بالاخره در دولت آقاي خاتمي هم نمي‌توانيم بگوييم كه حقوق بشر، مدارا، دموكراسي و آزادي صددرصد رعايت مي‌شده، ولي بالاخره فرق است بين كسي كه بگويد مي‌خواهم در اين مسير حركت كنم ولو از صد كيلومتر دو كيلومترش را جلو مي‌روم و كسي كه بگويد من اصلاً در اين مسير نمي‌خواهم بروم يا مي‌خواهم در مسير عكسش بروم.

اين اصولي كه آقاي خاتمي به آن‌ها معتقد است بيشتر اصولي سياسي هستند، ولي بن و بن‌مايه‌‌شان اخلاقي است. من در جاي ديگري هم گفته‌ام كه دفاع از دموكراسي، آزادي، حقوق بشر، مدارا و تكثرگرايي (كه ظاهراً پنج تز سياسي هستند)، دفاعي اخلاقي است، زيرا همه اين پنج تز، منشاء اخلاقي دارد. ما مي‌توانيم با استدلال‌هاي دقيق نشان دهيم كه باور و الترام به اين پنج تز، مقتضلاي اخلاقي زيستن است.


امتياز دوم آقاي خاتمي: جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم را بهتر از رقباي خود مي‌شناسد

نقطه قوت دوم آقاي خاتمي به نظر من اين است كه خاتمي بهتر از رقباي خودش مي‌فهمد كه ما در چه جهاني زندگي مي‌كنيم. اين خيلي اهميت دارد كه من بدانم در چه جهاني زندگي مي‌كنم. وقتي كه مي‌دانم در چه جهاني زندگي مي‌كنم در واقع درباره چهار چيز درباره جهان كه چه بدانم و چه ندانم وجود دارند، آگاهي دارم: يكي اين‌كه مي‌دانم نقاط قوت اين جهان كجاست. دوم اين‌كه مي‌دانم نقاط ضعف اين جهان كجاست. سوم مي‌دانم محدوديت‌هايش چيست و چهارم مي‌دانم چه نعماتي در اين جهان وجود دارد. وقتي به رجال سياسي كشور نگاه مي‌كنيم، باز به نظر مي‌رسد آقاي هاشمي رفسنجاني از اين جهت دوم قوي‌تر و پخته‌تر از بقيه بوده است، يعني بيشتر مي‌فهميده كه در چه جهاني داريم زندگي مي‌‌كنيم. اما خوب باز هيچ‌يك از گزينه‌هاي مطرح فعلي به اندازه آقاي خاتمي وقوف ندارند به اين‌كه ما در چه جهاني زندگي مي‌كنيم.

اين كه شما محدوديت‌ها و امكانات جهاني‌ كه در آن زندگي مي‌كنيد را بشناسيد، بسيار اهميت دارد. اين‌كه بلد باشيم چگونه سوار هواپيما شويم و تلويزيون و رايانه را روشن كنيم، به اين معنا نيست كه جهان خود را مي‌شناسيم. به نظر من آقاي احمدي‌نژاد نمي‌دانند در چه جهاني دارند زندگي مي‌كنند. دولتمردان فعلي نمي‌دانند كه در جهاني كه در آن زندگي مي‌كنند، قوانين اقتصادي درست به همان اندازه آهنين و فولادين هستند كه قوانيين فيزيكي و شيميايي و زيست‌شناسي. فكر مي‌كنند به محض اين‌كه از فيزيك و شيمي و زيست‌شناسي وارد عالم اقتصاد و سياست و روان‌شناسي و جامعه‌شناسي و مديريت شديم، ديگر همه چيز موم است در دستان ما و هر جور كه بخواهيم مي‌توانيم به آن شكل بدهيم. اگر آدم بفهمد كه قوانين اقتصاد نيز به اندازه قوانين فيزيك آهنين است، مدام آن‌ها را انگولك نمي‌كند.

اين خيلي به نظرم اهميت دارد، اما ما در دوره آقاي احمدي‌نژاد و به طور كلي پس از انقلاب با دولت‌هايي سر و كار داشته‌ايم كه تمدن غرب را پذيرا شده‌اند اما از فرهگ غرب هيچ بويي نبرده‌اند. اين‌كه مي‌گويند «دولت الكترونيك» نشان مي‌دهد كه با اقتضائات تمدن غرب آشنا هستند، ولي همين‌ها از فرهنگ غرب هيچ خبري ندارند. من خودم عكس اين هستم (ولي نمي‌گويم شما هم عكس اين باشيد)؛ نقاط و نكات مثبت ‌بي‌شماري در فرهنگ غرب مي‌بينم اما از تمدن غرب چندان خوشم نمي‌آيد. اما عكس اين خيلي خطرناك است. يعني اين‌كه كسي آخرين هواپيماها را بخرد، آخرين فن‌آوري‌ها از جمله انرژي اتمي برايش مساله‌اي ملي باشد و از تمدن غرب نهايت استفاده را بكند، آن وقت اوليات فرهنگ غرب يعني استدلال‌گرايي، عقلانيت، گفت‌وگو و مدارا را نشناسد و قبول نداشته باشد. انرژي اتمي كه اوج تمدن غرب است را اين‌قدر براي خودمان آگرانديسمان مي‌‌كنيم، ولي اوليات فرهنگ غرب را منكر مي‌شويم، يعني اصلاً قائل به گفت‌و‌گو و استدلال‌گرايي نيستيم و مدارا و تواضع علمي نداريم. به نظرم اين بدان معنا است كه دولتمردان ما نمي‌دانند در چه جهاني زندگي مي‌كنند. به اعتقاد من ما در جهاني زندگي مي‌كنيم كه اگر آخرين دستاوردهاي تكنولوژي غرب را هم داشته باشيم، اگر از فرهنگ غرب بي‌خبر باشيم بازنده‌ايم، كما اين‌كه الان هم از لحاظ تكنولوژيك اوضاع خوبي دارم ولي از لحاظ‌هاي ديگر عقبيم.


امتياز سوم آقاي خاتمي: ويژگي‌هاي پسنديده شخصيتي، منشي و اخلاقي-رواني او

اما امتياز سوم آقاي خاتمي به ويژگي‌هاي شخصيتي و منشي او مربوط مي‌شود و بحثي اخلاقي-رواني است. بالاخره خيلي فرق است بين معلمي كه مي‌رود سر كلاس تا هر چه را كه دارد به دانشجويانش بدهد تا معلمي كه مي‌آيد سر كلاس تا هر آنچه را كه ندارد از دانشجويانش بگيرد. هر دو به ظاهر معلمي مي‌كنند اما كسي به خود و خداي خود و وجدان اخلاقي‌اش مي‌گويد من مي‌روم سر كلاس براي اين‌كه هر چه دارم و بچه‌ها ندارند (مثل علم و معلومات و تجربه و قدرت فكري) را به دانشجويان خودم بدهم و غرض اصلي‌ام اين است ولو حقوق هم به من بدهند، و ديگري مي‌رود سر كلاس تا پول و قدرت و جاه و مقام و حيثيت اجتماعي و شهرت و محبوبيتي كه ندارد را به دست آورد. چنين فردي، هر دانشجويي را چند پله مي‌بيند براي رسيدن به مطلوبات خود.

با شناخت محدودي كه من از آقاي خاتمي دارم، ايشان به گروه اول تعلق دارد. او كسي است كه آمده تا آن چيزي را كه دارد به مردم بدهد، نه اين‌كه از طريق مردم به آلاف و الوف برسد. منظورم فقط آلاف و اولوف مادي هم نيست چون خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه همين كه مسئولي دزدي نمي‌كند، كافي است. اصلاً و ابداً اين گونه نيست. اين كار لازم است ولي مطلقاً كافي نيست. ممكن است دزدي نكنم اما هزار آلاف و اولوف ديگر از مردم بخواهم. مثلاً به زيان مردم عمل كنم، اما اسمم به عنوان قهرمان ملي و چهره مردمي جهان سومي كه مقابل غرب ايستاده است روي تي‌شرت‌هاي عربي چاپ شود. هزينه اين سودي كه به او رسيده را چه كسي پرداخت كرده‌است؟ اين رفتارها تا حد زيادي به شخصيت و منش ما بستگي دارد. من فكر مي‌كنم آقاي خاتمي از اين لحاظ در ميان گزينه‌هاي محتمل فعلي، شخصيت و منش سالم‌تري دارد. شخصيت‌هاي ديگري كه ما مي‌توانيم به عنوان كانديداها و رقباي ايشان در نظر بگيريم از اين لحاظ ضعيف‌تر از خاتمي هستند.

روي هم رفته به نظر مي‌رسد كه آقاي خاتمي از اين سه لحاظ از رقباي خود خوب‌تر است. يعني به دموكراسي، آزادي، حقوق بشر، مدارا، و تكثرگرايي بيشتر معتقد است، فرهنگ جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم را بهتر مي‌شناسد و از لحاظ ويژگي‌هاي رواني و اخلاقي و شخصيت و منش بر رقبايش مرجح است.

آنچه گفتم همه در مورد وظيفه اخلاقي آقاي خاتمي براي آمدن و وظيفه اخلاقي ما در كوشش براي آمدن و پيروزي آقاي خاتمي بود. اما آقاي خاتمي هم اگر بيايند و پيروز شوند نسبت به مردم وظايف اخلاقي متعددي دارند كه مي‌توان درباره آن‌ها هم سخن گفت. انشاءالله اگر چشممان به پيروزي آقاي خاتمي روشن شد، آن وقت درباره اين وظايف اخلاقي و نقدهايي كه به آقاي خاتمي وارد است سخن خواهيم گفت. واقعاً اميدوارم آن روز پيش بيايد كه اين بحث اقتضا و ايجاب پيدا كند.

گفتنی است گزيده‌اي از گزارش ويديويي اين ديدار را نير مي‌توانيد در اینجا ببينيد و دانلود كنيد.

تاریخ انتشار: ٥ مهر ١٣٨٧
ساعت: ١٣:٥١
کد خبر: ٥٦٤
بنر ما را درسایت خود قراردهید